دیروز رفتم میدون "هفتم تیر سابق" ، دل آرام بر آسفالت فعلی و میدون بیست دو خرداد آینده. این میدون زنانه ترین جای تهرانه. بورس مانتو و روسری و به عبارتی میدون حجابه. همزمان که چشم ام داشت حاشیه میدون رو رصد می کرد تا ببینم گشت ارشاد بساط اش رو پهن کرده یا نه، یهو متوجه آخرین تغییرات امنیت بخش نیروی انتظامی شدم و درد از سینه هام به همه تنم پیچید. همه مانکن هایی که قبلن سرشون رو از دست داده بودن حالا هیچ کدوم سینه نداشتن!
این صحنه عجیب چندتا چیز رو در لحظه برام روشن کرد. اینکه مردان ما با دیدن سینه های پلاستیکی مانتوپوش دچار بحران جنسی می شن و امنیت شلوارشون به خطر می افته. اینکه عضوی از بدن من و نیمی از کشورم قابل بریدن و مایه شر و نکبته. اینکه ما می تونیم به خاطر امنیت روانی این جامعه و کمک به نیروی انتظامی داوطلبانه بریم و دو عضو بی خاصیت را ببریم و بدیم سگ بخوره. اینکه نه تنها نصفه آدم محسوب می شیم و چون عقل مون نصفه، می تونیم برای هماهنگی با مغز بخش های اضافی تنمون رو هم از بین ببریم. تا به مقصد برسم کاملا قانع شدم که واقعن این آشغال زن جماعتی به هیچ درد و بلایی نمی خوره.
با همه این اقتاع درونی یه دفعه یه ترسی همه وجودم رو گرفت. شاید فردا به خاطر ارشاد سوار ون بشم. اگه خودشون بخوان این عضو مازاد رو ببرن چی کار کنم... نه آقای امنیت منو سلاخی نکن. باهات موافقم. من که نه بچه شیرخوره دارم نه شوهر و نه صیغه ای ام نه نماز جماعت برو. راست می گی اصلا این سینه به چه درد می خوره. خودم از وزارت کشور وام می گیرم، می برم اش.
دیگه تعجب نمی کنم اگه ماه بعد بگن: بعد از این خرید نواربهداشتی از داروخانه های مورد تائید نیروی انتظامی و توسط فروشنده زن مقدور است. همچنین زنان باید برای هماهنگی با روان جامعه تاریخ پریود خود را به نیروی انتظامی اطلاع داده و از تغییر این زمان بدون اطلاع نیروی انتظامی خودداری کنند.
مشکل چیه؟ بدن ما؟ مردای ما؟
(هرچند جرئت و حق اعتراض نداریم) مجلس کلیات لایحه حمایت از مردان خانواده رو تصویب کرده. مبارک
سه سال پیش ساکن زیرزمینی بودیم. من و هژیر و حمید رضا . زندگی بامزه ای داشتیم. دعواهای ناتمام حمید منظم و مرتب با هژیر پلشت. لاکپشتی عزیز دردانه ای که جلو چشم حمید نظیف سوسک می جوید و می شاشید. بی پولی همیشگی ... زندگی کم و بیش خنده داری بود.
هم خانه گی خنده دارمان اما یک شب با گریه تمام شد و بعد از آن دیگر نخندیدم. روزهای داغی که دیوارهای تهران مردان سیاست را در آغوش داشت و از هر طرف که می رفتی به چشم های رنگ "پی پی گنجشکی" قالیباف می خوردی و قرتی بازی های تبلیغانی هاشمی و ... تک و توک عکسی می دیدی از یک آقای ژولیده که توی صورت یک دختربچه روسری به سر خم شده. چندبار از خودم پرسیده بودم این بابا دیگه با چه امیدی افتاده وسط. نمی دانستم این بابا همزمان به ریش همه ما و همه آن عکس های روی دیوار می خندیده که اینا چه اسکلایی هستن!
برگردم به زیرزمین خیابان سلسبیل. انتخابات برگزار شده بود. شرکت نکرده بودیم. یکی از دوستان خبرنگار تلفنی لحظه لحظه شمارش را می گفت. تا خبر نهایی که رئیس جمهور ... .
نمی دانم انتخاب خودمان بود یا کامپیوتر ما در کسری از ثانیه هوشمند و پیش گو شد که صدای "افسانه صادقی" در خانه پیچاند: می خواند از آواز آواز هوشیار/ سال دشوار. و ما گریه کردیم.
از آن شب سه سال گذشته. در این سه سال به اندازه همه عمرم عکس احمدی نژاد را دیدم و هر روز تیتری از حرف ها و شاهکارهایش را خوانده ام. تا دیشب تصویر او را ندیده بودم. هرچه دیده بودم بیش تر از پنج دقیقه نمی شد. اما دیشب تلویزیون را روشن کردم و خودم را مجبور کردم تا انتهای آن مصاحبه را تماشا کنم. چون تلویزیون من کاربری تماشای صدا و سیمایی ندارد آنتن ناجور تصویر را کمی کج و کوله کرد و خب چند ثانیه اول از آن همه زیبایی و تشخص سکته ناقص زدم. دو مجری هم که راحت می شد مجسم شان کرد که قبل از مصاحبه مبارک آقا را هم ماچ کرده اند به کناری. کلی خندیدم تا به روی خودم نیاورم چقدر احساس شرمندگی می کنم. نیم ساعت اول را با هیجان نگاه کردم. بعد گوشی را گرفتم دستم سرگرم بازی، یک قهوه و هزار لیوان چای ونیم پاکت سیگار و ... بالاخره تمام شد.
گاهی فکر می کردم زیادی بهش بند می کنن و بیچاره فرق زیادی با دیگران ندارد. اما سر درد و کمر خشک شده ام چیز دیگری میگفت. آدم عادی با این شرایط اسف باید 100 سال پیش بستری می شد. خودم را دل داری می دهم که خب دست کم یک بار رئیس این مملکت را دیدی. دل ام به من دل داری می دهد که احمدی نژاد احمدی نژاد اینه!
یکی دو ماه پیش ایمیل و مسنجر یاهو و تلفنم پر بود از لینکی که می خواست به عنوان یک وطن پرست جان برکف با یک امضای اینترنتی حال گوگل را اخذ کرده و بگویم اسم خلیج فارس همیشه فارس بوده و نه عرب. قرار بود یک میلیون امضا برای این اعتراض جمع شود. همزمان شور حسینی پا از حریم دنیای مجازی برداشته بود و هر روز مشاوره های زیادی به آدم هایی می دادم که هنوز فکر می کنند اینترنت با بشقاب پرنده رابطه تنگاتنگی دارد. این خدمات معمولا منتج می شد به درست کردن یک ایمیل به اضافه آموزش بی نتیجه کاربری اینترنت و در نهایت امضا کردن به جای این آدم ها. شور حسینی خلیج هم مثل شورهای مشابه فروکش کرد تا اینکه دوباره لینک باران شدم که دو هزار امضا کم آمده و ... .
طبعا در این تماس ها حق دخالت در تصمیم آدم ها را نداشتم و نظر خودم را هم نمی گفتم که اگر من به جای هر یک از ساکنین جنوب کشور بودم چقدر از این اقدام خوشحال می شدم. اصلا قباله خانه ام را هم روی خلیج می گذاشتم تا دست کم روی چاه های نفت گرسنه نخوابم. دست کم آب سالم از عربی ها بگیرم.
در آن چند روز بارها به این موضوع فکر کردم که ریشه این ناسیونالیسم نقشه ای- اسمی چیست که حتی آدم هایی که نمی دانند گوگل به چه دردی می خورد اینطور به رگبار فحش می گیرنداش و حاضرند خودشان را به زحمت ساعت ها ور رفتن با کامپوتر و دست به دامن این آن شدن بیاندازند، تا به این موجود بی حیثت بگویند غلط کردی.
اسم این حرکت هم گوشه دیگری از مغزم را اشغال کرده بود.یک میلیون امضا برای من بسیاری از دوستانم دغدغه روزانه ای شده است که دو سال است با آن درگیریم. یک حرکت بزرگ با کلی هزینه مالی و سیاسی و با هزار تهدید در همین مرز پر گهر جریان دارد. ده ها نفر تا کنون در جریان حرکت کمپین بازداشت شده اند و میلیون ها تومان تا به حال وثیقه آزادی تک تک اعضای فعال آن شده است. می خواهد یک ملیون امضا جمع کند برای اینکه بگوید نیم یک جامعه نصف جامعه (و در بعضی موارد یک سوم ) دیگر جامعه نیست. می خواهد بگوید زنان حق دارند در 9سالگی هنوز کودک باشند، حق دارند زندگی مشترک خود همچون مردان پایان دهند، حق دارند حضانت بچه ای را که زاده اند داشته باشند، ناقص العقل نیستند که شهادت آنها نصف مرد باشد، جان آنها را نیم بها حساب نکنید، وادار به ازدواج شان نکنید، حق دارند مثل مردان و بی اجازه کسی درس بخوانند، کار کنند، سفر بروند، ارث مساوی بگیرند ... روزمره تر از اینها چه؟ این واقعیت ها عینی تر است یا خلیجی که هنوز در تملک ایران است و خیلی از ما اعتدال هوای شمال و حتی سفر خارجی را به آن دیار فلک زده ترجیح می دهیم؟
تلاش صدها زن و مرد در همه ایران برای جمع آوری امضا برای تغییر قانون هنوز ادامه دارد. امضاها هنوز تا مرحله ای که اعلام کنیم: 2هزار امضا کم داریم خیلی فاصله دارد. آنها را یک اس ام اس که گوگل اسم خلیج فارس را در نقشه ایران خلیج عرب گذاشته عاصی می کند، حالا 1ساعت توضیح بده که قانون (که خیلی ملموس تر از گوگل است) همسر، مادر، دختر و دوست تو را نیمه آدم حساب می کند بیا و با یک امضا اعتراض کن ... خب منم سربازی می رم، خب منم مهریه می دم، خب منم خرجی می دم، اصلا بی خیال حال مامان ات چطوره؟ اصلا این هم پیش کش بگو مردم ایرانی ساکن خلیج فارس دارند از گرسنگی عذاب می کشند، اعتراض کن اگر نه می میرند. کردهای ایرانی سال هاست در سرزمین شان بوی نان را نشنیده اند تا بوده صدای گلوله بوده و بوی سرب داغ، ترک ها از تحقیر رسمی و غیر رسمی ما جانشان به لب رسیده ... یک امضا ... نه جانم من دنبال دردسر نمی رم ... .
وطن کجاست روی نقشه یا زیر پایمان؟
مصاحبه با دادخواه و سعید را اینجا بخوانید.
فرموده اند طرح امنیت اجتماعی وارد فاز جدیداش می شود. قرار است شکار شده ها همزمان با بازداشت و ایستادن در قله های رفیع اتهام، آدم فروشی هم بکنند و آدرس آرایشگاه و بوتیک های ضدامنیت را لو دهند. قد مانتوها بلندتر می شود و همه چیز با وقاحت تمام ادامه دارد. وقاحت را به این دلیل استفاده کردم که سردار امنیت با زنانی که یک ماه بعد از بازداشت صیغه ای و محرم می شوند، با وثیقه 50 میلیونی آزاد و لابد دو هفته بعد تبرئه می شود. چند کیلومتر آن سوتر در دانشگاه زنجان معاون دست نشانده دانشگاه ماه ها سرگرم شکار دختر جوان دانشجو بود و عریان در اتاق کارش مچ گیری می شود ... و معلوم نیست همین حالا کدام سینه چاک اخلاق اسلامی و امنیت ملی سرگرم هرزگی است و باز فریاد وا اسلاما و وا اخلاقای آقایان گوش هایمان را کر می کند.
باز فرموده اند که آمار تجاوز به عنف در ماه اخیر افزایش یافته و البته افزوده اند(زنان قربانی اولین قدم ها را برداشته اند).
می گویند طرح جدید برخورد و پیشگیری از جرم است. یعنی شما را در خیابان می گیرند چون شواهد تائید می کرده شما می روید مشروب بخورید. چون مثلا یک شاخه گل رز دست تان بوده یعنی می روید دیدن دوست پسرتان که البته صیغه هم نکرده اید نامحرم است.
حالا دیگر دیدن پلیس در خیابان از دیدن ماشین ها عادی تر است. همه شان مسلح هستند و برای خرید هویج هم که به خیابان می روی تا لحظه دیدن هویج در کیسه احساس می کنی برای خرید دینامیت بیرون بودی و خبر نداشتی. تا خودت را به بانک برسانی که قبض برق نیمه وصل و نیمه قطع را پرداخت کنی استرس سارق مسلح بانک را با خود می بری و با استرس دزد فراری به خانه باز می گردی. نشست در یک گالری؟ 200 نفر؟ حقوق زنان؟... ببخشید شما تو فیلم "خیالباف ها" بازی نکردید؟
این چه امنیتی است که اینهمه وحشت آور است. چرا باور نمی کنیم این حکومت نظامی را. این ترس عمومی را. آفتابه در گردن کسانی انداختند که یک از هزار این کثافت کاری ها را نکرده بودند. اگر از دیوار خانه ای بالا رفته بودند برای نان شب شان بود. معاون دانشگاه که نبودند اینان. اگر گردن کشی کرده بوند سالها محرومیت شان را در مستی با الکل سفید 2هزار تومانی نعره می زدند. سردار نبوده که. آفتابه به گردن برندشان و وحشیانه ترین شکنجه ها را بر سرشان امتحان کردند و خب! به ما چه.
این سرکوب اجتماعی، این تزریق وحشت، این نمایش قدرت در زندگی روزمره شهری، این همه هزینه واقعا برای اعتقاد به این است که مارک تی شرت و مدل مو حربه ضد انقلاب است. یعنی نمی دانند می توانند زنان له شده را در بازی عقده های جنسی شان لخت به نماز واردارند و بعد سرافراز از زندان به دامن امن خانواده پناه برند که لخت نمی شود و نماز می خواند، نمی دانند امنیت یعنی چه؟ وقتی فشار و سرکوب از لایه ی سیاسی تا کف خیابان رسیده است، شکنجه از چند سلول برای چند نفر به شکنجه عمومی در خیابان ها رسیده است، وقتی شاخص های امنیت اجتماعی- سرقت ها، تجاوزها و ...- یک صدم درصد هم کاهش نداشته این همه پلیس در خیابان چه می کند.
دیدن پلیس های امنیت دهنده روزمرگی ما شده. همه ما کم و بیش همین حس نفرت را داریم. هیچ یک از ما یک ذره احساس امنیت نداریم. با این همه این موضوع برای نوشتن موضوع دستمالی شده ای است. من هم به مثابه یک چیپ وب نویس نوشتم تا بگویم: از امنیت متنفرم. اوباش را به ما برگردانید.
برای ضجه های پر از درد و خالی از ادعای "سیامک آقایی"
تا به حال برای هیچ موسیقی چیزی ننوشته ام و از شما چه پنهان که چیزی هم نمی خوانم. گوش هایم اما تار عنکوبت می بندد اگر نشنود ... .
حالا اما (همین حالا) سیامک آقایی دارد با چنان دردی آواز می خواند که تو گویی مادری بر گور فرزند و دودمان اش، مرده در زیر آوار.
این 5 جوان، بی تفرعن ویژه دلنگ دلنگ سازان و نوازان سنتی که با دماغ های بالاگرفته و ادعای پروردگاران موسیقی، به تزویر ادای دلقک وار دراویش خیابان گرد را درمی آورند، ثروت خود را که گویی خودشان بهتر از همه می داند دستمزد کلاشی فرهنگی شان بوده پنهان می کنند و با شلیته و بی جوراب روی سن می آیند و بعد با افه هایی که آدم را یاد خرس "شهر قصه" می اندازد، رمال وار سر کتاب باز می کنند و بعد سینه می درانند به بی همتایی خود... این گروه بی ادعا اما با رگه های نبوغ و جنون و خلاقیت، جوانی مغزشان را و دست های پرتوانشان را به رزم با این هنر مندرس و منجمد که به یمن جمهوری اسلامی همچنان در عصر یخبندان به سر می برد، آورده اند.
"گروه سنتور نوازان" چنان به گوش می نشیند و قلب را پر می کند که مغزتان هم روزنه ای پیدا می کند در این موسیقی دقلکارانه ایرانی که: نه گویی جایی هنوز زیر این آوار یخ کسی نفس می کشد.
قطعه آخر آلبوم "ز بعد ما" با عنوان 6:1 برای زلزله زرند ساخته شده. پر از وحشت لرزه، آوار، ویرانی، سکوت و شک از اینکه این چه بود ... و بعد شمایید که از دل می نالید برای آنکه از آغوش شما به زیر آوار رفت.
وبلاگ هایی که به آن سر می زنم همین الان درگیر بحث "نوشتن یا ننوشتن از زندگی و تجربه های شخصی از سکس و تن" هستند. تقریبا همه وبلاگ هایی که در اینباره نوشته بودند را خواندم.
(لینک وبلاگ ها در بالاترین و سیبیل طلا موجود است و چون از فیلتر شکن استفاده کردم آدرس درست برای لینک را ندارم. از خود پست ها خواندنی تر کامنت هاست. بخوانید)
من با نوشتن و توضیح تجربه شخصی از سکس بیزارم و راست اش را اگر بگویم از شنیدن آن هم حالم به هم می خورد. خواندن این جور چیزها برایم کساللت آورتر از خواندن وبلاگ هایی است که مشروح روابط با دوستان و سرماخوردگی برادر و ... شان را می نویسند. البته این را هم بگویم که تا به حال چنین چیزی را نخوانده ام! منظورم تجربه شخصی است. آنچه در وب و سایت های پرنو دیده می شود خیلی خواندنی است. تنها به این دلیل که اصلا تجربه شخصی نیست. این داستان ها "آرزوهای شخصی" نویسنده است که به اسم خاطره نوشته می شوند. این داستان ها به خاطر ناتوانی نویسنده هایشان همه چیز را در نگاه اول لو می دهند.
چیزی که از این داستان ها یادم مانده این چیزهاست: «من همیشه توی خونه با تاپ و شلوارک می گردم و آنروز هم که او آمد همین تنم بود/ من پسر خوش هیکلی هستم و می دیدم که او هم مثل خیلی ها سعی می کرد مخم رو بزنه/ با 206 آلبالویی ام رفتم دنبالش و رفتیم ویلای شمال پدرم که پنجره اش رو به دریاست و مبلمان اش قرمز است/ من دختر سنتی نیستم و آن روز هم کلی مشروب خورده بودم/ من زیر تخت بودم و او داشت مادرم رو می کرد که من هم طبق نقشه قبلی بیرون اومدم و با او خوابیدم/...» این جمله ها در اشکال مختلف و همیشه پر از غلط های دستوری و املایی تکرار می شوند. خواندن این (مثلا) خاطرات بیش از هر چیز فانتزی ها و عقده های جنسی کسانی را نشان می دهد که نمی دانم چرا موقع خواندن بیشترشان نویسنده را آدمی محروم (مالی و اجتماعی و جنسی)، با تربیت مذهبی و سرکوب شده می بینم. فانتزی زنای با محارم، تجاوز، زنان زیبایی که فریفته ثروت و اندام نویسنده شده اند، فانتزی های در عمل نیامده همجنسگرایانه و ... همه اینها را می توان با نگاهی دیگر خواند و کاوید.
اما تجربه های شخصی و نوشتن از تن. این همان مرز لذت و تهوع است که گذشتن از آن به سلامت کار راحتی نیست. برای این نوشتن قبل از آنکه فمنیست باشی یا نه، فلسفه خوانده باشی یا نه باید هنرمند بود. این همان مرز پورن و اروتیسم است.
نگاه اروتیک به جهان داشتن نگاه زیبایی است. همان اندازه که نگاه پورن داشتن نفرت انگیز است. هرچقدر اولی هنرمندانه و ظریف است دیگری زمخت و چندش آور است. مثلا عاشقانه های نرودا بی نهایت اروتیک، جنسی و مردانه است. این داستان های جنسی- جنایی وبلاگ های سکسی هم کاملا مردانه اند (حتی اگر نویسنده زن باشد) جنسی هم هستند اما اروتیک نه. آنها مثل همان دست هرزه ای هستند که در تاکسی کنار ما نشسته و دارد انگولک مان می کند. اشعار فروغ هم همان ورژن زنانه نرودا است. یا بعضی شعرهای زیبا کرباسی و... .
موضوع دیگری که در کامنت های نویسندگان اول این بحث به آن اشاره شده بود این بود که : حالا مثلا شما روشنفکرید که هی از کلمه های رکیک! استفاده می کنید؟
به نظر من بله هستند. همه کسانی که روزنه ای به این بحث باز می کنند روشنفکرند و در هر سطحی هم به موضوع بپردازند خواندنی است. خواندنی است چون همه مایی که می خواهیم دستی به آین آتش بگیریم ساعت ها به آن فکر کردیم. موضوع سکس برای زنان روزنه ای نیست که بشود آن را از کسی و کتابی قرض گرفت و به آن نگاه کرد. در جامعه ای که از آموزش جنسی در آن حتی تا دانشگاه هایش خبری نیست و تازه آنچه در بیست و چند سالگی به ما مثلا آموزش می دهند مضحک ترین تفسیر از یک اتفاق بیولوژیک است، در جامعه ای که همه چیز بی نهایت جنسی است در حالی که همه چیز هم چماقی برای سرکوب شعور جنسی است و در جامعه ای که هر حرفی که بویی از جنسیت بدهد خود به خود سیاسی می شود، نوشتن و اندیشیدن به سکس هزاربار سخت تر است. حالا در این وانفسا چه تراژدی خنده دار چندش آوری است که مردان در جمع های خود خاطره فتوحات جنسی خود را (با کسانی جز همسرشان) با آب و تعریف می کنند و برایشان کاری ندارد که به افتخار جمع "عضو شریف" را به نمایش بگذارند و زن ها در سویی دیگر جزئیات شبی را که با شوهرشان گذرانده اند با خنده های نخودی و استفاده مکرر از کلمه "چیز" و سرخ شدن های گاه و بیگاه تعریف می کنند. هر دو جبهه هم از فکر اینکه یک نفر از گروه مقابل این حرف را بشنود ارغوانی می شود.
زنانه بودن در نگاه به هستی لاجرم اروتیک خواهد بود. از تن نوشتن کار راحتی نیست. دوست داشتن بدن و درک زیبایی های تن خود و دیگری و بعد توان تصویر آن اگر در همه ما بود امروز در هر وجب جا یک "فریدا" زندگی می کرد.
این سال نکبت بی روزنه، این روزهای پشت سرهمِ تکرار تنهایی، تنهایی، تنهایی بی تمام. این سال بی سرود و ترانه با خنده کریه خونین اش در این لباس سبز و سیاه دریده از خوشی دارد گور به گور می شود. صبوحی می خواهد تا سین هفتم اش سرکوب دوباره خسته ترین و بی رمق ترین تن هایمان باشد.
می خواستم پشت نقاب رنگینی با لبخند گشادی بر لب بنویسم. می خواستم برقصم برای این دفتر مچاله. خبر اما امان نمی دهد. آمده به تبریک سال نو. می گوید برای بچه ها جشن تولد گرفته اند در عسس خانه. روز میلاد تنی را گرفته اند که حالا از هم دریده. برای پاهایی که می خزند، برای دست هایی که زیر سیگاری شده اند. لعنت ... .
کاش جادوگری تقویم امسال مان را ورق می زد. کاش این گند تعفن، این خنده های کریه، این قیافه های وحشی را مثل برگی لای قرآن خشک می کرد.
روز نو دارد می آید. هیچ چیزش را نمی فهمم. نه بوی بهار می آید نه شکوفه های تازه رسته ارغوان حیاط خانه نوری در دل ام می اندازد. خانه همان است و من دارم تنهایی خودم را دور این سال می تنم. بیزار از سالی که گذشت و بی امید به سالی که می آید.
از این سرزمین بی آفتابِ پر سایه زنانه گی تنها نقشی است که در آینه می ایستد. اگر بیش تر بخواهی، تیزتر ببینی، همین روزمره کردن تلاشی است که می خواهی صدایی باشی در میان اصوات چه هنوز باور داری به مانایی صدا. صدا- صدا، صدایی که روزی صد سال دورتر از ما از گلوی زنان کارگر برخواست که برابری را در مقابل نعره پلیس فریاد زدند و نترسیدند.
امروز روز ماست حتی اگر در آینه باشیم. امروز زن بودنمان را آفتابی می کنیم در سایه باران سالی که با همه ترس هایش و یاس هایش دارد نکبت بویناک اش را می کند از تقویم. گیرم که سال بعد هم همین باشد. با اینهمه از آینه بیرون می آییم و صدایی می شویم جاری و تکثیر شونده.
امروز روز ماست، حتی اگر مادرمان سرزمینی باشد بی پستان که از سبیل های تابیده اش تحقیر بشریت می بارد. امروز روز ماست و آیینه ها مادری مهربان تر برای این زمین خواهند زایید.