مرا و همگان را مرا و خواهرانم را مرا و زنییت سیال مرا .... مرا و همگان را گردن می زنند.
دستم نمی رفت به این دکمه های لق لقو که باز بنویسم از خشونتی که تا دیروز خانگی بود و حالا خیابانی. دستم جای دیگر هم برای خبرها بسته بود. دلم آشوب بود و تا بخواهی کوه عذاب وجدان سنگین.
این اولین تجمعی بود که از ( تجمع برای حمایت از زنان و کودکان فلسطین) از سال 79 تا کنون همراه یاران و خواهرانم نبوده ام . چقدر سخت بود آن لحظه هایی که می دانستم می توانم راه بیوفتم و فاصله 10 دقیقه را تمام کنم. درگیر بودم هنوز با دلم که خبر آمد.
می دانستم. همه ما می دانستیم. موج عذاب وجدان و نگرانی و هی خبر بود یکی از دیگری بدتر. کمر درد امانم را می برد و مغزم پر از اسم بود چهره ی زیباترین زنان این خاک که حالا کتک خورده بودند.
نمی توانستم دیگر نمی توانستم. جبران می کردم کتک نخوردنم را و تمام این روزها کابوسی بود خوش.
خوش بود چون یقین دارم به این جنبش. سلول های تنم با سرود این جنبش می رقصد.
پلیس باید هم که برخورد کند. باید بزند. چراکه نه. این جنبش قد کشید یعنی ریشه کرد. باید هم که شک کنیم اگر زندانی و زندان بان زمزمه گر یک ترانه باشد.
ما ترانه ای زن ای حضور زندگی را می خوانیم در ضربی که باتوم ها بر تنهایمان می گیرند. من می رقصم به این آواز حتی اگر تنم کوفته باشد یا حتی اگر چون رویا طلوعی به مسلخ تجاوز فرستاده شوم.
این رقص بیداری زنان ماست و نوید جهان دیگری که نیک می دانم خواهیم ساخت اش. تصویر پروین و صدای زنگ دار نوشین ول ام نمی کند.
ما پیروز می شویم